حمید یزدان پرست 

چهارشنبه/ ۵ فروردین ۱۴۰۵
در وقت شعرخوانی و سخنرانی، مردم معمولاً گوش می‌دهند و فکر می‌کنم این ایام شعربارگی ایرانیان دارد اغنا می‌شود. از بس هر کس می‌آید، شعر می‌خواند و انصافاً که بیشترشان هم بالای متوسط است.
 دریغ که وقتی می‌نویسم، سرم پایین است و با این چشم کلبی‌کوری خوب نمی‌توانم همزمان اطراف را هم بپایم. شاید فکر کنید بازارگرمی می‌کنم، ولی واقعاً برخی تصاویر اینجا بسیار شاعرانه است و کاش می‌توانستم نقاشی‌اش کنم یا در قالب شعر دربیاورم، مثل همین صحنه‌ای که الان مادری دارد به کودک نشسته در کالسکه، آب می‌دهد و خواهر پرچمی در دست گرفته و پدرش نیز پرچم کوچکی را تکان می‌دهد. ترکیب این چهار نفر و حالتی که در نگاه کودک آبخوار است که نمی‌دانم بگویم تشکر است، رضایت است، قدردانی است یا هر چیز دیگر که با مهر مادرانه و نوازش خواهرانه و حمایت و اقتدار پدرانه درآمیخته و به پرچم سه‌رنگ گره ‌خورده است و در کنارشان، بادکنک‌های متعدد با چراغ‌های کوچک و زیبا که راستی امشب غوغا کرده‌اند. کاش دست و زبانی داشتم از پرنیان و قدرتی چون فرشچیان و صدایی از جنس شجریان تا می‌گفتم چه می‌گذرد امشب در میدان!
فرصت تاریخی 
مجری مروری بر وقایع این روزها می‌کند از شهادت رهبر و فرماندهان و حملات ۲۴ساعته بدون وجود سران کشور و مقایسه‌اش می‌کند با ملاقات ذلت‌بار رؤسای جمهور غرب با ترامپ و خودش علت را هم ‌می گوید: «ما ملت امام‌حسین‌ایم، ما ملت شهادتیم.» معلوم است که چنین ملتی ذلت نمی‌پذیرد و کاش سری هم به حاکمان فرومایة منطقه می‌زد و می‌گفت که نیویورک‌تایمز همین تازگی گزارش داده بن‌سلمان ـ ولیعهد عربستان ـ ترامپ را تحت فشار قرار داده تا جنگ علیه ایران را ادامه دهد و استدلال کرده: درگیری نظامی آمریکا و اسرائیل با ایران، یک «فرصت تاریخی» برای بازسازی خاورمیانه فراهم می‌کند! ایران‌ستیزی در رگ و خونشان نفوذ کرده است. ز شیر شتر خوردن و سوسمار، حالا کارشان به جایی رسیده که برای ما قلدرکِشی می‌کنند، به قول مازندرانی‌ها (با کمی تغییر): سگ اربابش را که ببیند، عوعو می‌کند!
نور و ظلمت
به دعوت مجری، والدین شهید محمدحسین حدادیان می‌روند بالا، روی صحنه و پدر می‌گوید: «خانواده شهدا ممنون شما رزمندگان هستند که در خیابان ایستادید و میدان را نگه داشتید. (اکنون مرد خماری چای در دست و خمیده جلویم ایستاده که دارد می‌افتد. تو را به خدا تضاد گفته و شنیده را باش!) شهید شمقدری و دو فرزندش که امروز به خاک سپرده شدند، در همین میدان بودند.» بعد همسرش می‌آید و می‌گوید: «رهبر آمدند خانه ما و عکس شهید را تقدیم کردم؛ سه بار فرمود: «این شهید یک نور معنوی بود.» هر جا که نور باشد، تاریکی و بدی و سیاهی می‌روند. از شهدا یاد می‌کنیم برای مبارزه با تاریکی‌های درونی و بیرونی جامعه...» 
آنگاه بخشی از زندگی او را مرور می‌کند و من ذهنم باز می‌رود سراغ دوبُن‌نگری ایرانی که چگونه در کلام این مادر دردمند می‌تراود. امشب ماشین‌های نوپو نیستند.
 مادر ادامه می‌دهد: «محمدحسین ۲۰ ساله وصیت‌نامه می‌نویسد و به سوریه می‌رود و سالم برمی‌گردد. تا شهادت، دو سال فرصت دارد. در این مدت خواب و خوراکش کمتر شد و تلاشش برای حفظ نظام بیشتر شد...»
سر که بلند می‌کنم، احساس می‌کنم بی‌حجاب‌ها زیاد شده‌اند و برخی چنانند که من از پشت تشخیص نمی‌دهم مرد هستند یا زن. این یکی خدا را شکرمرد بود! صحبت این زن و مرد طولانی شد و کمی خسته شده‌ام. حالا باران می‌آید و نوشتن سخت و دیدم محدود شده است. خدا خیر دهد به مرد جوان خوش‌سیمایی که چترم را در دست می‌گیرد و من می‌نویسم، او و دوستش نیز با هم حرف می‌زنند. 
گروه سرود می‌خوانند و ترجیع‌بندش: «الله‌اکبر، الله الله، الله‌اکبر» است و چون آهنگین است، برخی بچه‌های کوچک با شنیدنش می‌رقصند: 
بخوانم از وطن که خانه من است
شکر خدا که خانه به‌دوش نیستم
چرتکه بر خوب و بدم نزن که من
هر آنچه‌ام، وطن‌فروش نیستم
خشم مرا به سینه هدف بگو
 روز سکوت عده‌ای زبان‌دراز
 آه وطن برایم از شرف بگو
سیاهی شکست برگ توست.../ بلهوسان برج عاج را ببین... الله اکبر...
من چیز زیادی نفهمیدم و این دو دوست هم می‌خواهند بروند و عکس جمعی می‌گیرند. آن یکی دوست چتر به دستتش را معرفی می‌کند: «فلانی، رَپر است.»  تا به حال چنین چیزی نشنیده‌ام؛ می‌گوید: «خواننده است.» می‌گویم: «پس باید برود بالا روی سکو!»
 نه، حاجی، دستگیرم می‌کنند!
آخر چرا؟ آدم به این برازندگی مگر چه می‌خواند که بیم دارد دستگیرش کنند؟ و آیا از آن تیپ ها نیز اینجا پیدایشان می‌شود؟!

پرچم‌ها زیر باران، سنگین می‌شوند و تکان‌دادنشان سخت می‌شود؛ هم آب را به اطراف می‌پاشند و هم هوا را سردتر می‌کنند. نور میدان هم خوب نیست. علیرضا نادعلی ـ سخنگوی شورای شهر  ـ فرد بعدی است که روی سکو می‌رود و سخنرانی می‌کند: «آمریکایی‌ها گفته‌اند حرفهای ترامپ را باور نمی‌کنیم، منتظریم از رسانه‌های ایران بشنویم. چقدر تبلیغ شد: رسانه‌های ایرانی واقعیت را نمی‌گویند و...» تکه‌ای هم به وقایع و ماجراهای سال ۸۸ انداخت و تعریف از شهردار بسیجی و الی آخر. مجری هشدار امنیتی می‌دهد که: «برخی خبرنگاران جوری تصویر برمی‌دارند که ماشین‌های پلیس دیده می‌شود» و این درست نیست. 
از اخبار جهان این که دیروز وزیر خارجه فرانسه رفته اسرائیل و گویا طبق معمول، ایران را محکوم کرده است. امروز هم شنیدم آلمان اسرائیل را محکوم کرده است. خیلی بعید است، آن‌هم از آلمان. 
در عوض کشورهای عربی و اتحادیه اروپا حملات ایران به کشورهای منطقه را محکوم کرده‌اند. نمی‌گویند از آن کشورها چه بلایی بر سر مردم ایران می‌آید و چقدر از پایگاه‌های در اختیار آمریکانهاده، به ایران حمله می‌شود که ما ناگزیر از دفعشان هستیم. این‌ هم یک ناهنجاری و بی‌عدالتی دنیا که روزی باید تقاص پس بدهند و ان شاءالله که دیر نیست و دروغ هم نیست. دیگر باید رفت.
پنج‌شنبه، ۶/ فروردین/ ۱۴۰۵
امروز صبح هنوز ساعت ۶ نشده، پدافند یکسره شروع به کار کرد. در اخبار گفتند که انور ابراهیم  ـ  نخست‌وزیر مالزی ـ اسرائیل و آمریکا را محکوم کرده است. بالاخره بعد از ۲۵ روز، صدایی هم از جهان بی‌جانِ اسلام به گوش رسید. 
حالا مسلّم شد که اینها (دست‌کم دولت‌های مدعی مسلمانی) امّت نیستند، توده‌اند، مثل توده سیب‌زمینی، توده چغندر، توده چوب خشک، توده ...! من که اهل تبلیغ تصوف و تشیع نیستم، وقتی «ولایت» نباشد، زندگی نیست تا چه رسد به حیات طیبه. 
نگو به یک و نیم میلیارد مسلمان توهین می‌کنم. پیامبر(ص) اصلاً اینها را مسلمان نمی‌شمرد که فرمود: «مَن أصبَحَ لا یَهتَمُّ بِامورِ المُسلمینَ فلَیسَ بمُسلم: هر که روز خود را آغاز کند و دغدغه امور مسلمانان را نداشته باشد، مسلمان نیست.» اینها دغدغه دارند؟ فرمود: «من سَمِعَ رَجلاً یُنادی: یا لَلمسلمینَ! فَلَم یُجِبهُ، فلَیسَ بمُسلِم‏: هر کس فریاد یاری‌خواهیِ کسی را بشنود که می‌گوید: ای مسلمانان! و به یاری‌اش نشتابد، مسلمان نیست.» 
این‌همه سال فلسطینی‌ها داد زدند و یاری خواستند، جهان اسلام کر بود و جهان عرب دست‌نشانده بود و ترسو و عیاش. تا امام برخاست و روز قدس تعیین کرد و مردم ایران را هشیار کرد و به‌تدریج موضوع فلسطین را از مسأله عربی  ـ  اسرائیلی درآورد و به مسأله اول جهان اسلام تبدیل کرد و کم‌کمَک جهان اسلام بیدار شد. اما دولت‌های زبون و وابسته زبان در کام کردند و جیک نزدند، مثل حالا که این‌جور جهان صلیبی و صهیونی یکی شده‌اند و به ایران تاخته‌اند، کاش تنها لال بودند و کنار می‌کشیدند؛ نه اینکه مثل دولت‌های عربی، از مصر و اردن گرفته تا عربستان و شیخ نشین ‌ها علیه ما وارد معرکه شوند.
چند سال پیش که داعش در سوریه جولان می‌داد و شیعه‌کشی می‌کرد، یکی از مفتیان سعودی گفته بود: ما مثل صلاح‌الدین ایوبی، اول دخل شیعیان را می‌آوریم و بعد به والله به جنگ اسرائیل می‌رویم! حالا که سوریه از دست علویان درآمده، چرا همچنان نشسته اند و عملاً و علناً با اسرائیل همسو شده‌اند و اشغالگری صهیونیست‌ها را توجیه قرآنی می‌کنند!
محدث قمی
رفتم مسجد و بعدش هم میدان انقلاب. حالا چه بارانی می‌آید و از مسجد تا اینجا برسم، جنگنده‌ها آمدند و شرق و غرب تهران را کوبیدند و مردم بی‌آنکه توجهی بکنند، جمع شده‌اند. مجری گفت: «دیشب در زیر باران تا ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه صبح، مردم در میدان انقلاب بودند.»
 دشمن هر غلطی دلش بخواهد، می‌کند و ما باید شعرمان را بشنویم. شاعر می‌گوید: «بر دامن مادر شهیدان صلوات» و ادامه می‌دهد: «شیخ عباس قمی در مفاتیح نوشته: در لوکشین ایران، سمت راست، حرم حسین است» و بر آن سو صلوات می‌فرستد.
 با همه ارادتی که به محدث قمی دارم، اگر چنین جمله‌ای در کتابش باشد (در لوکشین ایران...)، مفاتیح را می‌بوسم و برای همیشه می‌گذارم کنار. آن شاعر چه زلف و ریشی هم دارد! خودش را شبیه مرحوم محمدرضا آقاسی کرده است، با همان ریخت و شمایل و ادبیات و طرز شعرخوانی.
به جای آنکه همه ساله سوی مکه روید
به جاست گر سفری هم به سوی فکه روید 
مگر نه آنکه حسین از حجاز بیرون زد؟
اقامه کرد نمازی که خیمه در خون زد؟
هنوز بوی شهید از هویزه می‌آید
صدای ناله قرآن ز نیزه می‌آید
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد
 برای دفع، ز جایی شروع باید کرد

ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی